صَغِيرَةٌ وَاقِفةٌ على الأطْلاَلِ
وَأتَخّيلُنِي سَيِّدَة.
أَخْلَعُ عن شَعْرِي رَبْطَتهُ الوَرْديَّة
وَأَعْبَثُ في غِيَابِ أُمِّي بِفَسَاتِينِهَا السَّاهِرَة.
عِنْدَمَا كُنتُ صَغِيرَة،
أُنادِي جَمِيعَ الرِّجَالِ أَعْمَامِي
وَالنِّسَاءَ خَالاتِي
وَكانَتْ تُذِيبُنِي شَمْسُ الحَياءِ
كُلَّمَا دَاعَبَتْ رِيحٌ فُسْتَانِي.
عِنْدَمَا كُنتُ صَغِيرَة،
كَانُوا في كلّ يَوْمٍ يُذِيعُونَ ضَيَاعِي
ثُمَّ يَجِدُونَنِي
في الشُّرْفَةِ أُعَانِقُ وِسَادَتِي.
عِنْدَمَا كُنتُ صَغِيرَة،
كانَ جَمِيعُ التَّلاَميذِ أَسَاتِذَة
وَأنا أَخْدِشُ وَرَقَتِي
يَمُرُّ مُعَلِّمِي وَيقُولُ :
"مَا سُؤَالَكَ يَا ابْنَةَ سُقْرَاط؟"
عِنْدَمَا كُنتُ صَغِيرَة،
كُنتُ أَعْتَقِدُ أَننَا كَيْ نُنْجِبَ أَطْفَالاً
عَلَيْنَا أن نَشْرَبَ جِرَارًا من الحَلِيبِ
وَظَنَنْتُ،
أَنِّي الأُخْتُ الصُّغْرَى لِأُمِّي وَأَبِي.
كُنتُ، أَخَافُ صَمْتَ الأَحَدِ
وَفِي الجُمُعَةِ أَسْأَلُ عَمَّا حَلَّ بِمَنْ حَوْلِي.
عِنْدَمَا كُنتُ صَغِيرَة،
َوثِقْتُ في الزَّمَنِ كَثِيرًا
وَانْتَظَرْتُ أَنْ أَظَلَّ كَمَا كُنتُ كَبِيرَة!
دختركي ايستاده بر ويرانهها
وقتي دختركي بودم
به مهمانهايي كه هر روز ميآمدند ميوه تعارف ميكردم
وفنجان عمويم را پر از گلاب
گردو پوست ميكندم
روبروي آينهام ميايستادم
و خود را بانويي مجسم ميكردم
روبان صورتي گيسوانم را در ميآوردم
و در نبود مادرم لباسهاي شباش را به هم ميريختم
وقتي دختركي بودم
همه مردها را عمو صدا ميكردم
و همهی زنها را خاله
و هرگاه نسيمي پيراهنم را به بازي ميگرفت
آفتاب شرم مرا آب ميكرد
وقتي دختركي بودم
هر روز گم شدنم را در بلندگو اعلام ميكردند
سپس مرا
در ايوان مييافتند كه بالشم را در آغوش كشيده بودم.
وقتي دختركي بودم
همهي شاگردان، استاد بودند
و هنگامي كه دفترم را خط خطي ميكردم
معلمم از كنارم ميگذشت و ميگفت:
دختر سقراط، سؤالي نداري؟
وقتي دختركي بودم
فكر ميكردم براي اينكه ما بچهاي به دنيا بياوريم
بايد كوزه كوزه شير بنوشيم
و گمان ميكردم
من خواهر كوچكتر پدر و مادرم هستم.
از سكوت يكشنبه ميترسيدم
و جمعه سراغ اطرافيانم را ميگرفتم كه كجا رفتهاند
وقتي دختركي بودم
به روزگار اعتماد زيادي ميكردم
و اي كاش در بزرگي هم!
ترجمة مهناز نصاري-طهران-شاعر آمال موسی